اشکهای حضرت فاطمه
مرواریدِ سیاهِ جهان، کعبه خشنود بود؛ زیرا پس از قرنها بت پرستی، اکنون پیامبرمان ﷺ آنجا نماز میخواند و خدا را به یگانگی یاد میکرد. کعبه با او زیباتر میشد.
پیامبر عزیزمان ﷺ نماز را بیش از هر چیزی دوست داشت. در حضورِ الله بـودن به او آرامش میداد. هنگام ادایِ نماز همه چیز را از یاد میبرد و تنها به زیباتر از هر زیبایی، یعنی خداوند میاندیشید. هنگام نماز نه چیزی میشنید و نه چیزی میدید. شادمانهترین اوقاتِ او هنگام نماز بود.
آن روز، ابوجهل هـم بـا دوستانش در کعبه بودند. با حیرت، او را که غرق شادمانی و آرامش در نماز ایستاده بود، نگاه میکردند. ندایی در درون به آنها میگفت:
"این نماز باید عبادت خیلی زیبایی باشد. محمد هنگامِ نماز چقدر خوشحال به نظر میآید!"
حسادتی عجیب درونِ ابوجهل را پُر کرده بود. خودش را وسط انداخت و گفت:
"چه کسی حاضر است یک شکمبه شتر روی سرِ محمد بیندازد؟"
یکی از دوستانِ بد جنسش پاسخ داد:
"من این کار را میکنم."
سپس، دوید. یک شکمبه و امعاءِ و احشایِ خون آلود و کثیف را آورد. پیامبر عزیزمان ﷺ بیخبر از همه چیز نمازش را ادامه میداد. وقتی به سجده رفت، آن آدمِ بیحیا شکمبه را روی سرش ریخت. دوستانش قاه قاه خندیدند.
کسانی که این کارِ زشت را دیدند رفتند و به حضرت فاطمه خبر دادند:
"فاطمه، عجله کن! باز هم در کعبه پدرت را اذیت میکنند."
فاطمه کوچولو با نگرانی به سمتِ کعبه دوید. قلبش مثلِ پرنده بالبال میزد. وقتی به کعبه رسید، آنچه را که میدید باور نمیکرد. فوراً شکمبه را از سر و دوش پدر جدا کرد. زار زار گریه میکرد. پیامبرمان ﷺ نمازش را تمام کرد. سپس، دخترش فاطمه را در آغوش گرفت و او را آرام کرد. پیامبر مهربان ﷺ، در حق أن انسانهای نادان فقط این جمله را گفت:
"خدایا! آنها را به تو حواله میکنم."
پیامبر ﷺ همیشه در مقابلِ بدیهایی که به او میشد، صبر و متانت از خود نشان میداد؛ زیرا وجودِ او خالی از هرگونه بدی بود. همیشه بهترینها را برای مردم میخواست و به همه نیکی میکرد. پیامبر ﷺ اشکهایِ دختر کوچولویش را پاک کرد و از آنجا رفتند.
* احشا - دل، روده و جگر
سلام